قبل از ورود همهچیز روی کاغذ ساده است. اما لحظهای که معامله باز میشود، قیمت شروع میکند به بالا و پایین رفتن و ناگهان همان قوانینی که منطقی به نظر میرسیدند، سخت میشوند.
خیلی از معاملهگرها قبل از باز کردن معامله احساس میکنند مشکل اصلی را حل کردهاند.
ورود مشخص است، حد ضرر مشخص است، حد سود مشخص است و حجم هم تعیین شده. اما به محض اینکه معامله باز میشود، یک چیز تغییر میکند: حالا پول واقعی درگیر است.
از اینجا به بعد، چیزی که روی چارت میبینی فقط قیمت نیست؛ هر حرکت قیمت یک پیام شخصی برای ذهن تو میشود.
این مقاله درباره همین مرحله است؛ نه درباره پیدا کردن نقطه ورود و نه درباره یک روش خاص خروج. منظور از مدیریت معامله در اینجا، تمام تصمیمهایی است که بعد از باز شدن معامله ممکن است وسوسه شویم بگیریم.
قبل از باز شدن معامله همهچیز آسان است
قبل از ورود میگوییم: «اخب حد ضرر که گزاشتم،نهایت اگر در ضرر رفت با ضرر خارج میشوم.»
اما وقتی معامله چند پیپ با حد ضرر فاصله دارد، همین جمله دیگر آنقدر ساده نیست.
میگوییم: «شاید فقط یک حرکت جمعکردن نقدینگی باشد.»
یا وقتی معامله وارد سود میشود: «شاید بیشتر برود، فعلاً خارج نمیشوم.» یا شاید برگردد تا همین جا هم سود داده نکنه مثل اوندفعه یهو قیمت نزدیک حد سود برسد اما برگردد ولش کن خدابرکت بزار دستی معامله را ببندم
هیچکدام از این جملات ذاتاً غیرمنطقی نیستند. مسئله این است که آیا از قبل در پلن معاملاتی مکتوب شده و در بک تست هم همینکار رو کرده ایم یا نه ؟ یا الان بعد از کردن معامله تصمیم جدیدی گرفته ایم.
در یک استراتژی قابل آزمایش، قوانین مدیریت معامله باید تا حد زیادی قبل از ورود مشخص شده باشند؛ وگرنه نتیجه معامله ترکیبی از سیستم و تصمیمهای لحظهای میشود. هر چقدر استراتژی مکانیکی تر باشد راحت تر میتوان به پلن معاملاتی پایبند بود و احساسات را کنترل کرد
اولین دقایق بعد از ورود
گاهی سختترین قسمت، همان چند دقیقه اول است.
معامله را باز کردهای و بازار بلافاصله کمی خلاف جهت حرکت میکند. هنوز چیزی طبق سیستم خراب نشده، اما ذهن شروع میکند به سؤال پرسیدن: «نکند ورودم اشتباه بود؟»
اگر هر حرکت کوچک قیمت را دلیل تصمیم جدید بدانیم، خیلی زود معاملهگری تبدیل میشود به واکنش نشان دادن به هر تیک در چنین شرایطی به قوانین باید پایبند باشیم حتی اگر به ضرر ما تمام بشود . اگر استراتژی به گونه ای طراحی شده است که هیچ سناریوی برای دستکاری در معامله نباید داشته باشیم پس به جای اینکه با ذهنمون درگیری بشیم بهترین کار برای فرار از مضوع این است که اصلا به چارت نگاه نکنیم چون ما استراتژِ را تست کردیم و به ان ایمان داریم
(هر چقدر بک تست بیشتری زده باشیم ذهنمان به استراتژی بیشتر اعتماد میکند )
هر چقدر ریسک معامله کمتر باشد معامله گر راحت تر میتواند روی ذهن کنترل داشته باشد اگر وارد معامله ای شدید که در همان ابتدا واکنش شما زیاد شد قطعا شک نکنید مدیریت سرمایه را رعایت نکرده اید . قبلا در این مورد در مقاله روانشناسی صحبت کرده ایم
وقتی معامله وارد سود میشود
معامله سودده معمولاً حالمان را خوب میکند، اما همینجا یک دام دیگر وجود دارد: زود بستن معامله فقط برای اینکه سود از دست نرود.
فکر میکنید برای چی اسرار دارم که بک تست زیاد بزنید ؟؟ همیشه به کار اموزن در دوره هایم تاکیید دارم که توی بک تست تند تند کندل ها رو جلو نبرید برای اینکه چشممون عادت کنه به نحوه حرکت کندل ها، بارها دیدیم که معاملات قبل از رسیدن به حد سود مدتی در سود یا در ضرر بودهاند و بعد ادامه حرکت اصلی شروع شده . اگر در بازار واقعی هر بار با دیدن سود کوچیک از معامله خارج شوی، دیگر همان سیستمی را اجرا نمیکنی که تست کردهایم.
از طرف دیگر، این هم درست نیست که هر معامله سودده را تا هرجا که میرود باز نگه داریم. نقطه مهم این است که منطق خروج از قبل مشخص باشد یا اگر قرار است مدیریت فعال بعد از باز کردن معامله را داشته باشیم، آن هم باید بخشی از قوانین مکتوب شده باشد.
وقتی معامله برمیگردد
یکی از سختترین صحنهها این است: معامله وارد سود شود، حتی مقدار قابل توجهی جلو رفته باشد اما بعد شروع به برگشت میکند.
ذهن سریعاً معامله را با بیشترین سودی که دیدهایم مقایسه میکند. مثلاً «من اینجا 80 دلار سود داشتم، چرا الان دارم از دستش مید م؟»
در این موقیعت ناخداگاه هر راهی به ذهنتون میرسه تا بتونید همان مقدار سودی که دیده اید را داشته باشید یا اینکه حداقل با همان مقدار سودی که الان هست معامله را ببندید نکنه همین سود فعلی را هم از دست بدم
اما بازار اصلاً براش مهم نیست ما چند دقیقه قبل چه مقدار سود شناور داشتهایم.
داخل یک تست باید حد سود و حد ضرر را با محاسبات دقیق در جای درست قرار داده باشیم که الان در حساب لایو ناخداگاهمون باعث نشه معامله را دستکاری کنیم در واقع یک سند و مدرکی برای ذهنمون داشته باشیم وگرنه ذهن زورش از احساست ما بیشتره
وقتی سیستم خروج مشخصی داشته باشد، باید نتیجه نهایی را بر اساس همان سیستم ارزیابی کنیم؛ نه بر اساس بیشترین عددی که لحظهای روی صفحه دیدهایم.
این دقیقاً جایی است که روانشناسی معاملهگری خودش را نشان میدهد.
نزدیک حد ضرر چه اتفاقی میافتد؟
وقتی قیمت به حد ضرر نزدیک میشود، معمولاً ذهن دنبال دلیل میگردد که چرا با وجود اینکه همه شرایط در جهت معامله است اما من باید ضرر کنم پس حد ضرر را کمی بالاتر ببرم اینبار با دفعات قبل فرق دارد اما یک تریدر حرفه ای میداند که ضرر جزعی جدا نشدنی در شغل یک تریدر است یک صاحب کسب و کار همیشه روی سود ها به تنهایی حساب نمیکند بلکه او هزینه های جانبی هم دارد که از دید افراد معمولی پنهان است اما همکاران اون میدونن که در پشت پرده چه هزینه های جانبی دیگر دارد
شما وارد یک رستوران میشید و میبینید فروش خوبی دارد در چند دقیقه ای که اونجا هستید یک حساب سر انگشتی انجام میدید و پیش خودتان تصور میکنید اوووف ماهیانه ایکس مقدار کار میکنه شما متخصص اون کب و کار نیستید اما وقتی مدیر یک رستوران دیگر به اونجا سر بزند اولین چیزی که به ذهنش میرسد این نیست که چقدر مشتری دارد و چقدر حاشیه سود خوبی دارد
اون اول هزینه های جانبی را (کرایه /حقوق /شهرداری/مالیات /دکوراسیون /هزینه اولیه راه اندازی / و ... ) حساب میکند در نهایت درامد را نگاه میکند .تریدر حرفه ای هم میداند که حد ضرر و بسته شدن معاملات با ضرر جزع هزینه های جانبی است و این را از قبل میداند و این موضوع را پذیرفته است
این لحظه برای خیلیها آشناست: حد ضرر را کمی عقب میبریم. چند دقیقه بعد دوباره کمی عقبتر. نه به خاطر اینکه قانون جدیدی ساختهایم؛ فقط چون نمیخواهیم قبول کنیم این معامله بازنده شود.
اما اگر حد ضرر در استراتژی بر اساس یک منطق مشخص تعیین شده باشد، جابهجا کردن آن بعد از ورود یعنی داریم توزیع نتایجی را که در بکتست دیده بودیم تغییر میدهیم.
البته در بعضی سیستمها جابهجایی حد ضرر یا مدیریت فعال کاملاً جزو قوانین است. تفاوت مهم این است که تصمیم از قبل تعریف شده باشد، نه اینکه برای نجات یک معامله خاص قوانین جدید را یهویی اختراع کنیم.
وقتی استراتژی را بهینه میکنیم و در بکتست با چشم میبینیم که نتایج این استراتژی با یک نسبت ریسک به ریوارد مشخص بهتر کار میکند، باید بدانیم هر تغییر در معامله میتواند کل رفتار آماری آن را عوض کند.
مدیریت معامله خوب الزاماً به معنی دخالت بیشتر نیست. گاهی حرفهایترین کار این است که هیچ کاری نکنیم.
مدیریت معامله با پیشبینی فرق دارد
به نظرم این یکی از مهمترین تفکیکهاست.
وقتی معامله باز است، خیلی راحت وارد حالت پیشبینی میشویم: «فکر میکنم الان برمیگردد»، «فکر میکنم خبر باعث رشد میشود»، «فکر میکنم این سقف شکسته میشود».
اما مدیریت معامله لزوماً پیشبینی آینده نیست. بیشتر درباره واکنش از پیش تعریفشده به اتفاقاتی است که ممکن است رخ دهند.
مثلاً اگر قیمت به نقطه مشخصی رسید، خروج کنم. اگر ساختار خاصی شکل گرفت، حد ضرر را طبق قانون جابهجا کنم. اگر شرایط خاصی اتفاق افتاد، معامله جدیدی اضافه نکنم.
این تفاوت کوچک، معامله باز را از یک گفتوگوی دائمی با بازار به یک اجرای قانون تبدیل میکند
بکتست به ما میگوید چه رفتاری را بپذیریم
اگر یک معاملهگر نداند سیستمش در گذشته چگونه رفتار کرده، هر حرکت غیرمنتظره بازار میتواند او را غافلگیر کند.
اما در یک بکتست مناسب میتوانیم ببینیم معاملات قبل از رسیدن به هدف چقدر برگشت داشتهاند، چند بار نزدیک حد ضرر شدهاند، چه مقدار سود شناور از دست رفته و در نهایت چه خروجیای ایجاد شده است.
این اطلاعات کمک میکند بفهمیم آیا چیزی که هنگام معامله باز «خیلی بد» به نظر میرسد، در واقع بخشی از رفتار طبیعی سیستم است یا واقعاً نشانهای از مشکل است.
برای همین بکتست فقط عدد سود نهایی نیست؛ بخشی از آموزش ذهن برای تحمل مسیر واقعی سیستم است.
ژ.رنال کردن معاملات؛ قسمت فراموششده
بعد از بسته شدن معامله، خیلیها فقط به سود یا ضرر نگاه میکنند.
اما اگر هدفمان بهتر شدن در مدیریت معامله باشد، سؤالهای دیگری مهمترند:
آیا معامله دقیقاً طبق قوانین باز شد؟
حد ضرر یا حد سود را تغییر دادم؟ چرا؟
آیا زودتر از قانون خارج شدم؟
اگر هیچ دخالتی نمیکردم، نتیجه چه میشد؟
تصمیم من بخشی از سیستم بود یا واکنش به ترس و طمع همان لحظه؟
این ثبتها بعداً در کنار مدیریت سرمایه و نتایج بکتست تصویر دقیقتری از عملکرد واقعی معاملهگر میسازند.
جمعبندی
مدیریت معامله بعد از باز شدن، جایی است که فاصله بین «داشتن یک استراتژی» و «واقعاً اجرای آن» مشخص میشود.
قبل از ورود، همهچیز قابل کنترل به نظر میرسد. بعد از ورود، بازار شروع به حرکت میکند و ذهن دنبال دخالت میرود.
راهحل این نیست که هیچوقت احساس نداشته باشیم یا همیشه بهترین تصمیم لحظهای را بگیریم. راهحل این است که تا جای ممکن تصمیمهای مهم را قبل از ورود مشخص کرده باشیم و بدانیم چه بخشهایی از مدیریت معامله واقعاً جزو قوانین مکتوب شده در استراتژی ما هستند.
این همان جایی است که طراحی استراتژی، بکتست، روانشناسی و مدیریت سرمایه به هم میرسند.
یک سؤال خوب برای پایان هر معامله:
«آیا این معامله طبق پلن بود یا طبق احساس؟